فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

آنگاه که تولد دختری بیگناه مایه ننگ عرب ها بود!

آنگاه که زندگی برای دخترکان ساعتی به طول نمی انجامید …

نیاکان پاکمان ، بلندترین شب سال را ، شب تولد مینو ( الهه زن ) و میترا ( الهه خورشید ) را بنام یلدا نام نهادند, گرامی داشتند و شادی کردند.

یلدا، یادگار نام وطن و عروس زمستان، در راه است.

ایران من …مهربانم … یلدایت خجسته باد…..


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: یلدا , جملات زیبا , مناسبت


تاريخ : یکشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۳ | ۳:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : گروه همایون | نظرات ()

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....
تا از خود و وسایل اندکش بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!».


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان , خدا


تاريخ : جمعه ٢۱ آذر ۱۳٩۳ | ۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : گروه همایون | نظرات ()

چارلی چاپلین، هنرمند بزرگ سینما و فیلم سازی است که در آثارش به انسان ارج نهاده و فساد و تباهی را به گونه طنز آمیز به باد انتقاد می گیرد. وی نامه ای به دخترش جرالدین چاپلین دارد که یکی از با ارزش ترین نوشته ها به شمار می آید. این نوشته سرشار از نکات اخلاقی ، بسیار زیبا و خواندنی است :

دخترم! اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.
دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:”من هم یکی از آنان هستم” آری تو هم یک از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم. از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یک گدای کنار رود سن ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید حرف خنده آور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. دخترم چارلی را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی...

جملات حکیمانه



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: چارلی چاپلین , نامه


تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳ | ٧:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : گروه همایون | نظرات ()

گفت دانایی که :گرگی خیره سر          هست پنهان در نهاد هر بشر!

 

لاجرم جاری است پیکاری سترگ       روز و شب، مابین این انسان و گرگ

 

زور بازو چاره ی این گرگ نیست       صاحب اندیشه داند چاره چیست    

 

ای بسا انسان رنجور پریش              سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

 

وی بسا زور آفرین مرد دلیر             هست در چنگال گرگ خود اسیر  

 

هر که گرگش را در اندازد به خاک      رفته رفته می شود انسان پاک 

 

وآن که با گرگش مدارا می کند           خلق و خوی گرگ پیدا می کند 

 

در جوانی جان گرگت را بگیر!           وای اگر این گرگ گردد با تو پیر 

 

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر     ناتوانی در مصاف گرگ پیر 

 

مردمان گر یکدگر را می درند            گرگ هاشان رهنما و رهبرند 

 

اینکه انسان هست این سان دردمند     گرگ ها فرمانروایی می کنند 

 

وآن ستمکاران که با هم محرم اند       گرگ هاشان آشنایان هم اند 

 

گرگ ها همراه و انسان ها غریب      با که باید گفت این حال عجیب؟


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : گروه همایون | نظرات ()

 

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آنان را ببخش
 
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش
 
اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش
 
اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش
 
آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش
 
اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش
 
نیکی های درونت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش
 
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد
 
و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند" است نه میان تو و مردم
 
دکتر علی شریعتی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: جملات زیبا , دکتر شریعتی


تاريخ : سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : گروه همایون | نظرات ()

روزی کشاورزی متوجه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.
 
ساعتی معمولی اما با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.
بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند کمک خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید .
 
کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.
 
کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.
کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید "چرا که نه؟ به هر حال،کودکی صادق به نظر میرسد."
 
پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد .
 
بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.
کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر شگفت زده گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد...
 
پس پرسید ، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"
 
پسرک پاسخ داد "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."

 ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند .
 
هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان


تاريخ : یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳ | ٩:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : گروه همایون | نظرات ()
  1. هر چیزی در جهان به صورت انرژی است،به بیان دیگرهر چیزی که درجهان وجود دارد از درون هسته اش با فرکانس ویژه ای در حال ارتعاش می باشد.

  2. ارتعاش های ضعیف وآهسته به صورت موادی جامد وسخت ظاهرمی شوند ودر اینجاست که مشکلات خودنمایی می کنند.

  3. ارتعاشات سریعتر مثل نور و اندیشه،کمتر قابل رؤیت هستند.

  4. سریعترین ارتعاشات درواقع همانهایی هستند که آنها را معنویت می نامیم.

  5. هنگامی که متعالی ترین و سریعترین ارتعاشات معنویت در مقابل ارتعاشات ضعیف تر وآهسته تر حضور می یابند،آنچه را که ما مشکلات می نامیم،ناپدید می شوند.

  6. ما دارای قدرتی هستیم که می توانیم برای از بین بردن مشکلات زندگی،انرژی خود را افزایش دهیم و به انرژی های متعالی تر وسریع تری دست پیدا کنیم.

  7. اگر می خواهید به هنگام روبرو شدن با مشکلات،راه حلی معنوی بیابید باید تعدادی اصول بنیادین را درک کنید و در عمل به کار برید.

  8. هنگامی که این اصول را درک کردید،انتخاب نهایی با شماست که درمیدان انرژی متعالی یا در میدان انرژی ضعیف قرار بگیرید.

  9. درحقیقت زمانی که شما دنیای معنویت را به طور صمیمانه و درخلوت خود درک کردید و شناختید به وضوح خواهید دید که تمامی مشکلات فقط توهماتی هستند که توسط ذهن ما به وجود آمده اند زیرا ما خودمان را از خالقمان جدا می دانیم.من این خالق را خدا می نامم اما شما می توانید هرطور که میل دارید نامی برای اوانتخاب کنید.

  10. این توهمات درواقع اشتباهاتی هستند که دراندیشه ی ما ایجاد شده اند ومثل هراشتباه دیگری هنگامی که با حقیقت روبرو شوند از بین می روند.

    برگرفته از کتاب «خدا حقیقتی دراعماق وجود انسان»
    وین دایر


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: زندگی


تاريخ : دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳ | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : گروه همایون | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.