زاهدومست

دختری روزی گریزان از منزل پدری نزد حاکم پناه گرفت و قصه خود بازگو کرد. حاکم دختر رانزد زاهد شهر امانت سپردکه در امان باشد اما جناب زاهد هم همان شب اول دختر را......

نیمه شب دختر نیمه برهنه به جنگل گریخت و چهار پسر مست او را اطراف کلبه ی خود یافتند و پرسیدند با این وضع، این زمان، در این سرما، اینجا چه میکنی؟؟؟؟

دختر از ترس حیوانات بیشه و جانش گفت که آری! پدرم آن بود و زاهد از خیر حاکم چونان! و بی پناه ماندم...

پسرها با کمی فکر و مکث و دیدن دختر نیمه برهنه به او گفتند تو برو در منزل ما بخواب، ما نیز می آییم.

دختر ترسان از اینکه با این چهار پسر مست تا صبح چگونه بگذراند، در کلبه خوابش برد...

صبح که بیدار شد، دید بر زیر و برش 4 پوستین برای حفظ سرما هست و 4 پسر بیرون کلبه از سرما مردند...

بازگشت و بر در دروازه ی شهر داد زد که:

" از قضا، روزی اگر حاکم این شهر شدم،

خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد

وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد

تا نگویند که مستان ز خدا بیخبرند..."

/ 1 نظر / 14 بازدید
زيبا

سلام دوست عزيز وب لاگ خوبي دارين خوشحال ميشم به وب سايت منم سر بزنيد اگر تا کنون ازدواج نکردين و دنبال نيمه گمشده خود هستين همين حالا ثبت نام کنيد وب سايت همسريابي با ثبت نام رايگان دايره انتخابتان را گسترده کنيد http://www.1didar.ir